هفته قبل بود كه امیرحسین مهدوی خبرم كرد «رویداد» دارد به آخر خط میرسد. توضیحاتی هم داد كه لابد اگر خودش صلاح بداند، مینویسد و با شما هم در میان میگذارد. هر چه بود، این نتیجه را به دستم داد كه از نظر او ( كه بسیار بیش از من درگیر كار نشریه بود)، این كار دیگر ادامهیافتنی نبود.
***
این، البته اول بار نیست كه تیمی سیاسی، مطبوعاتی، فرهنگی یا هرچیز دیگری كه اسمش را بگذاریم، نتوانسته ادامه دهد و از آسیبهای درونی و بیرونی خود را در امان نگاه دارد. چرا راه دور برویم؟ تیم «شرق» چه شد؟ روزنامهای كه به آنجا رسیده بود كه مخاطب بیدغدغه تیتر و محتوای آن روزش، از گیشه دكهها برش میداشت، سه شقه شد و اینك از پس دو سال، هیچ شقهای نه از وضع خود رضایت دارد و نه هویت و موقعیت پیشین را در نزد مخاطب دارد. دستهبندی و طیفبندی میان اعضای یك مجموعه و جریان، البته فیالذاته بد نیست. گاه طیفهای مختلف یك جریان سیاسی یا مجموعه به این نتیجه میرسند كه از منظر هویتی-ایدئولوژیك به مرحله افتراق و جدایی رسیدهاند. حتی جداییهایی كه مبنای استراتژیك (راهبردی) داشته باشد و نیروی سیاسی یا اجتماعی بتواند اقدام خود را در قالب طرحی بلندمدت توجیه كند و توضیح دهد، نیز قابل دفاع است.
مثلا و بهرغم همه تبعاتی كه چندپارگی اصلاحطلبان در دور نهم انتخابات ریاستجمهوری در پی داشت، هنوز هم روشن شدن مرزبندی سیاسی-هویتی طیف سنتی چپ (با نامزدی مهدی كروبی) و طیف پیشرو اصلاحطلبان (با نامزدی دكتر مصطفی معین) واجد استدلالها و منطقی است كه آن را قابل دفاع مینماید و حتی چشماندازی از تكرار این وضعیت در انتخابات آتی ریاستجمهوری نیز به نظر میرسد؛ اتفاقی كه در صورت وقوع، بر اصالت و واقعیت شكاف درونی اصلاحطلبان صحه میگذارد. اما در همان انتخابات، شاهد نامزدی چهرهای چون محسن مهرعلیزاده بودیم كه نه آن زمان و نه هنوز پس از چهارسال روشن نشده كه به كدامین دلیل سیاسی، راهبردی و هویتی به تكنوازی روی آورد و بیش از یك میلیون رأی اصلاحطلبان را در آن انتخابات نزدیك و میلیمتری زایل ساخت؟
همچنانكه در همان انتخابات و در میان چنددستگی جناح راست، هرگز معلوم نشد نامزدی محسن رضایی به كدامین دلیل و مبنای سیاسی، هویتی و راهبردی صورت گرفت؟ البته درایت محسن راستگرایان (رضایی) اندكی از محسن اصلاحطلبان (مهرعلیزاده) بیشتر بود و به همین دلیل هم، دو شب مانده به انتخابات از عرصه كنار كشید؛ گرچه در مورد او هم، هرگز منطقا روشن نشد آمدنش بهر چه بود و در باب اینكه به كجا میرود هم، سخنی بر ناظران سیاسی ننمود. همچنانكه این روزها و با درافتادن بحث نامزدی احتمالی رضایی، باز هم این پرسشها بیپاسخ است و معلوم نیست میان او و احمد توكلی و محمد باقر قالیباف (بعنوان نامزدهای محتمل اقتدارگرایان منتقد دولت) چه تفاوتی هست كه آمدن او را در كنار آن دیگران، توجیه كند؟
***
سوگمندانه باید گفت بسیاری از چنددستگیها در مجموعههای سیاسی، فرهنگی و مطبوعاتی جامعه ما از جنس نامزدی محسن رضاییها و محسن مهرعلیزادههاست. كارهایی كه میكنیم ره سپردن است به وادی تركستان. نه به كار ابراز هویتی میآید، نه بر منفعتی میافزاید و نه راهی تازه بر رویمان مینماید.
گویی فرمانبران هوس شدهایم و حرص. چشممان نه تنها چشماندازی دور را برایمان تصویر نمیكند كه حتی تا نوك بینی خویش را هم نمیبینیم؛ چه، چشم بر واقعیت بستهایم و همچون خماران افتاده در جویها و كوچه كوچههای شهر، توهم زدهایم. خواب میبینیم، هفت رنگ. پنبهدانههاست كه گهی لپ لپ و گه دانه دانه فرو میدهیم، اشتروار. چنین است كه هر كس «منم» گویان به میان میآید و سهم خویش از این تهمانده بنیه فروریخته جامعه ایرانی طلب میكند. چشمها وقتی بسته باشد، شهر همان شهر رمان كوری ساراماگو را میماند؛ كثافت است كه از در و دیوار میبارد. بیچاره آنكه هنوز میبیند. عجب رنجی میكشد!
شاید امیرحسین مهدوی حق داشته باشد. در این شهر كوران، قلم برداشتن و راه نمودن و از اصالت و هویت و راهبرد سخن گفتن، چه معنا دارد؟ مرا بگو كه در شهر كوران، نام صفحهام «ذرهبین» بود!
با این همه، دلم نمیآید دل بكنم. دلم نمیآید در این جامعه بیبنیه و ناتوان و در برابر ساختار دولتی گران، از هیچ جمعی و هیچ كار گروهی كه محفلی میسازد و شمع آن محفل نوری – حتی برای شهر رمان كوری- میتاباند، دل بكنم. به قول علی (ع) كه این روزها بسیار نامش در منابر و تكایا آمد، ترجیح میدهم استخوان در گلو و خار در چشم ادامه دهم و بگویم و بنویسم و فحش بخورم و نقد شوم. تعهد اجتماعی و اخلاقی هر كسی كه دستش میرسد تا كاری كند، همین است؛ گرچه خود بهتر از همه میدانم كه این روزها دستها را بستهاند و دستههای تخریب و فشار و تحكم را به میدان فرستادهاند. اما پرسشم این است: اگر در این زمانه سخت، اگر در این سرمای زمستانی دستها را به هم نمالیم تا اندكی گرممان كند، پس كی میرسیم به زمانی برای گرمی دستها؟
از گرمی دستها گفتم. رفتن ما و بستن این پنجره، با خردك شرر مانده در دلها چه میكند؟ آیا به فكر دلهایی هستیم كه بهانهای میخواهند برای گرم شدن؟ برای برافروختن؟ برای سینه گشودن؟ برای سخن گفتن؟ برای درددل كردن؟ برای مهر ورزیدن؟ برای با هم بودن؟
باباطاهر عریان ناله سر میداد كه «هر آنچه دیده بیند، دل كند یاد». كاش جای تو بودیم باباطاهر! دیدهها بستهایم و خودبهخود، دل افسردهایم. ترانهخوان میگفت: «ای بیبهونه! ای دل!». آری، دلمان دیگر بهانهای هم ندارد. بهانهای ندارد برای تپیدن، حتی برای ترسیدن. آب از سر گذشته؛ وجبشماری را چه كار؟
دل بیبهونه اما ندایم میدهد كه آری! بهانهای هست. بگو؛ به همه بگو! به آن دوستی كه نمیدانی چطور یكساله به اندازه قرنی میانتان فاصله افتاد؛ به آن دانشجویی كه دیگر نه حرف تو میفهمد و نه تو حرفش را؛ به آن دختركی كه زنانگیاش سایه افكنده بر هرچه امر مشترك و گفتوگویی میانتان هست؛ به آن همكار سابقت كه حالا اكسیژن هوایش هم در آن طرف دنیا با اكسیژن جهان سومی تو تومنی هفت صنار توفیر دارد؛ به آن دیگری كه ناگهان آن پیرمرد دوستداشتنی مبارز را گذاشت و رفت آنجایی كه همه از آن فراریاند؛ به آن بزرگانی كه سایه هم با تیر میزنند؛ به همه بگو! بگو: آری من هم بهانه خویش را یافتهام. بهانه همرنگ شدنم را با جماعت از ترس رسوایی و شاید هم، از حرص دنیایی.
بگو! نترس و بگو! بگو بهانهام این است كه این موج همه را در برمیگیرد. نه تر و خشك میشناسد و نه سوخت و سوز دارد. كاترینا و گوستاو كجا و این توفان در هم پیچنده، كجا؟ آری؛ این موج ما را هم گرفت. ما هم چشم بستهایم. ما هم دل افسردهایم. ما هم گوشه نشستهایم. بله؛ اینطوری است كه میتوانیم بگوییم ما هم هستیم. با نیست شدن. با بیهویت شدن. با همرنگ جماعت شدن. با نبودن. شاید دكارت اگر امروز بود، میگفت: من نیستم، پس هستم!
[مطلبی برای آخرین شماره ضمیمه هفتگی روزنامه «اعتماد»]
|