Friday، October 3، 2008

تأسف می خورم؛ وقتی خاتمی تلنگر می زند

این ماجرای آمدن و نیامدن خاتمی هم برای خودش به سلسله ماجراهایی تبدیل شده. البته تصمیم خاتمی و تأثیراتی که احتمالا می تواند بر فضای سیاسی و انتخابات آتی داشته باشد، مهم است. اما نکاتی در جریان کشاکش میان دعوت کنندگان و خاتمی خودنمایی می کند که قابل تأمل است.
مثلا این واکنش ابطحی به گفته خاتمی یا استدلال هایی که بهزاد نبوی در این مصاحبه در برابر گفته های خاتمی به خرج داده و آنها را «ایده آلیستی» خوانده. جالب است. گویی، خاتمی که در چهارساله دوم دولتش به محافظه کاری و کرنش در برابر قدرت متهم بود (و البته اتهام بجایی هم بود)، اینک در موضع رادیکال تری نسبت به حامیانش قرار گرفته و آنها هستند که او را به «واقع بینی» (چنانکه ابطحی می گوید) و «دوری از ایده آلیسم» (چنانکه بهزاد نبوی می طلبد)، فرا می خوانند.
به نظرم، بد نیست دعوت کنندگان از خاتمی اندکی با خود صادق باشند و ببیند از او (به طور خاص) و روند سیاسی (به طور عام) چه می خواهند؟ اگر واقعا خواست آنها چنان حداقلی شده که پرسش ها و مطالبات خاتمی هم به نسبت آن، رادیکال است؛ پس چه نیاز به خاتمی؟ شاید کار با قالیباف و حسن روحانی و کروبی هم راه بیافتد!
در این روزها که ذهن سیاستمداران ظاهرا هیچ درگیری و دلمشغولی جز «برانداختن احمدی نژاد» ندارد، پرسش هایی از جنس پرسش های جدی خاتمی، غنیمت است. گویی او از معدود کسانی است که هنوز فضای دوم خرداد و مطالبات آن را جدی و تکرارشدنی و برآوردنی می داند و از منظر همان جنبش نیز می پرسد و به ذهن های رسوب کرده، تلنگر می زند. واقعا مایه تأسف است وقتی این خاتمی محافظه کار دیروز را می بینیم که امروز، پرسش می آفریند و تلنگر می زند و در موضعی رادیکال تر در مقایسه با کسانی می ایستد که باور عمومی (و حتی واقعیت سیاسی) آنها را رادیکال تر از خاتمی می داند.
اینکه خاتمی رأی آور و اجماع آفرین و سدشکن است، حرفی تقریبا و احتمالا درست است؛ اما حرف درست تر آن است که این خاتمی باید برمبنای پرسش هایی جدی و در مقام پاسخگویی به آنها وارد صحنه شود. صرف ورود، شاید ضامن پیروزی باشد؛ اما این پیروزی بدون یک چشم انداز روشن سیاسی، می تواند نیروی پیروز را دچار بحران هویتی کند و وضعیتی را که خاتمی و هاشمی در دور دوم ریاست جمهوری خود و احمدی نژاد در یکسال اخیر به آن دچار شده اند، تکرار کند. البته ناگفته نگذارم که مسأله هویت (و نیز راهبرد) برای جریانی با نمایندگی خاتمی به نسبت جریانی با نمایندگی احمدی نژاد (به مثابه جریانی نوظهور) و نیز جریانی با نمایندگی هاشمی رفسنجانی (به مثابه جریانی با هویت مخشوش) اهمیت بیشتری دارد و خدشه دار شدن آن نیز، تبعاتی جدیتر بر جای می گذارد. چنانکه جریان اصلاحات هنوز از تبعات ضربه هویتی دوره دوم خاتمی و شعار غلط و انحرافی «اعتدال» او، کمر راست نکرده است.
به نظر می رسد خاتمی که اینک شعار «اصلاح طلبی تهاجمی» را سر داده، به اشتباه راهبردی خود در دوره چهارساله دوم ریاست جمهوری اش پی برده و از بی هویتی و بی پرنسیبی سیاسی که با واژه های ظاهرالصلاحی چون «اعتدال» و «واقع بینی» تئوریزه می شود، فاصله گرفته و یا دست کم نسبت به این مسأله حساس شده؛ اما جای تأسف دارد که دوستانی دیگر ظاهرا ناخواسته و با اختلاف فازی 8ساله، تازه به مرحله انحرافی خاتمی در سال 80 بازگشته اند. کمی به خود بیاییم!