عبارت زیبای «انسان بی پناه» -که فکر می کنم از برساخته های مهندس عباس عبدی باشد- یکی از دقیق ترین تعاریفی است که برای مردمان جوامعی چون ایران می توان به کار برد.
در این جوامع، دولت چنان بزرگ و قدرتمند است که صد لویاتان هابز هم به بزرگی آن نیست. این دولت بزرگ، نه تنها هر روز رو به بزرگ شدن دارد، که هر از چندگاه، چون غولی که از خواب برمی خیزد، دستانش را می گشاید، بر سینه می کوبد و دهن دره ای می کند تا در نتیجه این دست گشودن و بر سینه کوفتن و دهن درانیدن، خردک شرری و نوجوانه هایی که خارج (و حتی در حاشیه) لویاتان سربرآورده اند، خاموش و ریشه کن شوند. این خردک شررها و نوجوانه ها، همان ریشه های نورسته جامعه مدنی است که همچون گیاهان برآمده از دل سنگ های کوه یا خارهای رسته در میان بیابان، در این برهوت (که هیچ، جز دولت موجودیت ندارد)، خودنمایی می کنند و سعی در مقاومت و ماندن دارند و البته، آرزوی رستن های دیگر و تبدیل برهوت به جنگل.
این آرزو در جامعه ای چون ایران البته نقشی است بر آب. سهل است که در این جامعه همان جنگل های طبیعی هم، از چنگال حذف و نابودی ناشی از بی تدبیری و منفعت جویی دولت و رانت خوران پیرامونی اش در امان نیستند، چه رسد جنگل انتزاعی برآمدن جامعه مدنی و ریشه گرفتن نهادهای مستقل از دولت.
این برهوت مدنی، طبعا آدمیانی را که بخواهند مستقل از دولت بیاندیشند و بکوشند و بزیند، بی پناه می کند. چراکه طبیعتا، آدمیان برای استقلال از نهاد دولت، ناچار ازمذاکره و معامله با دولتند (که تجربه نشان داده، این مذاکره و معامله جز با «دولتی شدن» از سر تا ناخن پا ممکن نیست) و یا آنکه جدا از دولت، برای خود سقفی و آلونکی و ممری و مفری بیابند، که این هم در این برهوت، حکم کیمیا دارد.
برای همسن و سال های من که در روزهای اوج اصلاحات سربرآوردیم و خوشدلانه به جوانه های نورسته امید بسته بودیم، این روزها زمانه ای است که تعبیر «انسان بی پناه» را نه در مقام تحلیل، که در موضع تجربه حس می کنیم. بی پناهی برای ما اینک، به عینیت تبدیل شده. با گوشت و پوست و چه بسا، مغزاستخوان آن را درک می کنیم.
بی پناهی لابد چاره ای ندارد، جز پناهندگی. یا باید به پناه دولت رفت یا به بیگانه پناه برد؛ چه می شود کرد، وقتی خانه ای برای پناه گرفتن از خودمان و برای خودمان نمانده؟
|