دو سه ماهی بیشتر از گفته های علی مطهری در باب ولایت فقیه نمی گذرد، که علی شکوهی، از نویسندگان همفکر مطهری، هم به گونه ای دیگر در این باب سخن گفته است. همان روزها که مطهری آن مطالب را مطرح کرد، در جمعی سیاسی از ضرورت توجه به آن و گشودن ابعاد بحث گفتم. متأسفانه، در میان طیف اکثریت اصلاح طلبان، این مباحث به حاشیه رفته و همین امر هم، ابهامات درباره ادامه راه موجود و استحاله بیشتر در گفتمان مسلط کنونی را افزایش داده است. حاشیه نمی روم و به نقد مسایل درونی اصلاح طلبان نمی پردازم که متأسفانه عیان است و بی نیاز به بیان.
گفته مهم علی مطهری مبنی بر اینکه «ولایت فقیه تعطیل عقل نیست»، در ذات خود از گونه ای دوآلیته خبر می دهد. نوعی صف بندی را در میان معتقدان به ولایت فقیه به نمایش می گذارد که ذیل آن، طیفی تعریفی مبتنی بر «تعطیل عقل» از ولایت فقیه اراده و ارائه می کنند و طیفی چون مطهری، بر این تعریف خرده می گیرند و به معارضه برمی خیزند.
تعریفی که مطهری از این تعاریف دوگانه و متعارض ارائه می کند، این دوگانگی را آشکارتر می سازد:
برداشت برخی از اینها از ولایتفقیه بسیار عجیب است. میگویند اول برویم از آقا سوال كنیم. اگر نظر آقا این بود، ادامه بدهیم. به نظر من اینگونه سخن گفتن بهانه است. برای اینكه از زیر بار مسوولیت شانه خالی كنند. و الا معنا ندارد كه ما برای هر كاری كه داریم خدمت آقا برسیم و از ایشان سوال كنیم. اصلا این كار استقلال فكر و حریت نماینده را زیر سوال میبرد. ولایتفقیه كه به معنای تعطیلی عقل نیست. ولایتفقیه یك اصل مترقی است. هر كس باید كار خود را انجام دهد. اگر زمانی رهبری احساس كردند كاری صلاح نیست، علنا اعلام میكنند. نه اینكه یكی بیاید و بگوید با رهبری دیدار داشته و از سخنان ایشان اینگونه استشمام كردم كه نظر آقا مخالف یا موافق فلان موضوع است... من به شهید مطهری برمیگردم. در دوماهی كه ایشان پس از پیروزی انقلاب در قید حیات بودند، خیلی جاها امام نظری داشتند، اما استاد مطهری با امام صحبت میكردند و نظر امام عوض میشد. حتی در جایی امام حكم صادر كرده بودند، مثلا حكم ریاست كمیتههای انقلاب اسلامی، اما شهید مطهری میرفت و میگفت این آقا كه برایش حكم زدهاید، در دو سال آخری كه در زندان بود، به مجاهدینخلق گرایش پیدا كرده است. مشكل دارد. اگر شما این كار را بكنید، كمیتهها به دست مجاهدین میافتد. امام سریع قبول میكردند. نمیشود گفت استاد مطهری در این مقطع باید سكوت میكرد، چون حكم ولیفقیه است. نه. گاهی من یك چیز میدانم. باید گفت و توضیح داد و عمل كرد. ما باید برداشت خودمان را از ولایت فقیه تصحیح كنیم. یكی از مشكلات برخی از اصولگرایان این است كه تلقی درستی از ولایتفقیه ندارند. همین باعث خمودی، تملق و چاپلوسی شده است.
از گفته های مطهری علاوه بر اینکه روشن می شود نوعی فهم دوگانه از ولایت فقیه در میان معتقدان این الگوی حکومتی وجود دارد، این واقعیت هم پیداست که این دو دستگی نه مثلا میان نواندیشان دینی با سنتگرایان و یا میان تجدیدنظرطلبان حکومتی با بنیادگرایان و راست کیشان، که در خود اردوگاه حاکم (موسوم به «اصولگرایان») شکل گرفته است. به تعبیر دقیق تر، اگر قرار بر این باشد که سایر جریان های سیاسی و گفتمان های فکری هم وارد این بحث شوند، باید حتی تفاسیری «چندگانه» را برای ولایت فقیه قائل شد.
در یک تقسیم بندی از چنین تفاسیر چندگانه ای از ولایت فقیه، می توان طیفی از تفاسیر و قرائت های متفاوت را قائل شد که در قرائت ارتدوکس، از ولایت فقیهی که «تعطیل عقل» را می پذیرد، آغاز می شود و احتمالا به تفاسیری نظیر تعریف «رسمی»خاتمی که ولایت فقیه را بصرف مبنای مشروعیت قانونی اش می پذیرد، ختم می شود.
طبعا نوع تعاریفی که از ولایت فقیه حاکم می شود، اثرات تبعی روشنی در پی دارد که مجموعه ساختار سیاسی و زندگی آحاد شهروندان را متأثر می سازد. چنانکه روشن است ولایت فقیه 58-60 با ولایت فقیه 60-66 و این یکی، با ولایت فقیه 66 تا 68 یکسان نبود. در ولایت فقیه متأخر نیز، دوران 68-72 با 72-76 و سپس 76-78 با 79-84 و نهایتا 84 تا امروز، از یک جنس و حتی یک قرائت نیست.
بنابراین، اینکه کدام نوع از ولایت فقیه حاکم باشد، امری قطعی الیقین نیست و نمی توان با تکیه بر ساختار حقوقی [و البته ناعادلانه] موجود، از وضعیتی سخن گفت که در آن نیروی سیاسی مسلوب الید است. البته، این نیز واقعیتی است که نهادینه شدن تعریفی خاص از ولایت فقیه، برگشت پذیری آن به تعاریف پیشین را دشوار و حتی تعلیق به محال می کند. چنانکه در دوران امام خمینی، ولایت فقیه پس از سال 60 نه تنها به الگوی 58-60 بازنگشت، که به الگوی 66-68 فرا رفت.
طبعا در اینجا قصد توصیه سیاسی ندارم و صرفا در مقام تحلیل روند تطور تعاریف در باب ولایت فقیه و تأملی در این زمینه هستم. این بحث را با بررسی نوشته اخیر علی شکوهی، ادامه خواهم داد.
|