50 روزی از بازداشتتان می گذرد و تاکنون، چیزی ننوشتهام. چیزی نبود که بنویسم. از بزرگواریتان؟ از پشت پا زدنتان به جیفه پست دنیوی؟ از ایستادگیتان؟ از پایمردیتان؟ از خاطرههای زندهام با یکایک شما؟ شما را چه نیاز به توصیف؟ مخصوصا آنها که بیش از دیگران، دوستشان دارم از باب ارتباط عاطفی، سابقه دوستی یا گفتوگویی کوتاه و یا خواندن مقالهای گویا.
نامشان کافی است و بینیاز از توصیف: تاجزاده، حجاریان، خدایاری، رمضانزاده، سلیمانی، میردامادی، بهزاد نبوی، تاجرنيا، صفاییفراهانی، کیان تاجبخش، عطریانفر، عباس کوشا، شیرکوند، سعید شریعتی، محمد قوچانی، زیدآبادی، سحرخيز و نيز همكاران سابقی چون مهسا امرآبادی و مسعود باستانی.
نامهاتان از شمار، بیرون است؛ وصفتان که جای خود دارد. شما نیستید و طایفه شرک همچنان به خود میلرزد. و براستی، آنکه بر ایمان خویش نلرزد و هر پردهای بدرد؛ چه راهی جز لرزیدن مدام دارد؟
مگر اینان، همانها نیستند که تا دیروز، تا قبل از بازداشت شمایان نام «م-ت» (مصطفی تاجزاده)ها و «ب-ن»(بهزاد نبوی) ها و «س-ح» (سعید حجاریان) ها را در پس پشت هر ماجرایی میدیدند و شبی را آرزو میکردند که شمایان را دربند ببینند و سر راحت بر بالین بگذارند؟
پس، چه شد؟ 50 روز است که دربند هستید و آنها، ده برابر و صد برابر آن روزها که شما روی مغزشان راه میرفتید؛ بر جای خویش میلرزند و از هرچه رنگ و بوی ایمان و حقیقت و انسانیت میدهد، میهراسند. از سبزی درخت، از نوای الله اکبر، از نمازجمعه، از گردهم آمدن در خیابان، از دعای توسل، از ترحیم، از تجلیل و در صدر همه، از توحید.
شما اما در گوشه سلول های خویش، با کسی خلوت کردهاید که همه داشتههای آنان در برابرش، به عطسه بزی و پشم گوسفندی نمیارزد. شما با کسی همصحبت و همنشین شدهاید که نمرود را با مگسی و فرعون و لشکریانش را به عصای پیرمردی از میان برد.
شما آن كسی را با خويش داريد كه اين طايفه شرك و كفر و تزوير؛ حال كه مردم را در برابر خويش میبيند، میكوشد با متصل نشان دادن خود به او، خويش را مشروع بداند و از اين مشروعيت به آن ديگری هم، تنفيذ میكند؛ غافل از اينكه يدالله معالجماعه و نيز؛ والله خيرالماكرين!
راستی! بگویم برایتان که در این روزها که شما دربند هستید و آزادگیتان را بیش از همیشه فریاد میکنید؛ چهها دیدهایم و حس کردهایم؟ در یک کلمه، باید بگویمتان که تاریخ از برابر چشمانمان رژه رفت. شیرینی برادری انقلابی در تظاهرات سبز و نماز عاشورایی در جمعه تهران، تجربهای بود که حس کردن و لمس کمردن و نفس کشیدن در فضای آن؛ از پس دههها و سدهها، سعادتی میطلبيد كه در این 50 روز نصیب ما شد.
اين تجربهای بود كه شما نداشتيد و نكرديد؛ ما اما اين طعم را چشيديم. آن طرف ديوار هم، البته طعمی ديگر دارد. طعمی را كه چشيدن آن، حال و در عصر مقاومت، ديگر گسستن و گفتن و شكستن را برنمیتابد.
شما بزرگان و اهل فكر كه نيازی به تحليل نوشتن و گفتن امثال من نداريد. خود نيك میدانيد كه دوره اصلاحات تمام شده؛ چه اينسو و چه آنسوی ديوار. ما در اينسو چشيديم و فهميديم و مست شديم؛ شما هم، جامه بنوشيد كه در ميكدهها بگشادند!