دوشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹

مؤمنانه دربند

بازداشت برادر بزرگمان، حسین، ما را در درستی راهی كه پیموده‌ایم، مطمئن‌تر ساخت. ثبات قدم، ایمان و باور او، البته بیش از همه ما بود. شاید از این رو هم، در مقاطعی چون دوماهه اخیر كه تحلیل‌ها و راهبردهایمان متفاوت بود، او همچنان فعال و مؤثر در راه پیشین ماند و ادامه داد.
آزادگی‌اش را تبریك و بردباری‌اش را آرزو دارم؛ گرچه به آن، مطمئنم.

یکشنبه ۲ اوت ۲۰۰۹

نوشيم كه از ميكده‌ها باب گشودند

50 روزی از بازداشت‌تان می گذرد و تاکنون، چیزی ننوشته‌ام. چیزی نبود که بنویسم. از بزرگواری‌تان؟ از پشت پا زدنتان به جیفه پست دنیوی؟ از ایستادگی‌تان؟ از پایمردی‌تان؟ از خاطره‌های زنده‌ام با یکایک شما؟ شما را چه نیاز به توصیف؟ مخصوصا آنها که بیش از دیگران، دوستشان دارم از باب ارتباط عاطفی، سابقه دوستی یا گفت‌وگویی کوتاه و یا خواندن مقاله‌ای گویا.
نامشان کافی است و بی‌نیاز از توصیف: تاج‌زاده، حجاریان، خدایاری، رمضان‌زاده، سلیمانی، میردامادی، بهزاد نبوی، تاجرنيا، صفایی‌فراهانی، کیان تاجبخش، عطریانفر، عباس کوشا، شیرکوند، سعید شریعتی، محمد قوچانی، زیدآبادی، سحرخيز و نيز همكاران سابقی چون مهسا امرآبادی و مسعود باستانی.
نامهاتان از شمار، بیرون است؛ وصفتان که جای خود دارد. شما نیستید و طایفه شرک همچنان به خود می‌لرزد. و براستی، آنکه بر ایمان خویش نلرزد و هر پرده‌ای بدرد؛ چه راهی جز لرزیدن مدام دارد؟
مگر اینان، همان‌ها نیستند که تا دیروز، تا قبل از بازداشت شمایان نام «م-ت» (مصطفی تاج‌زاده)ها و «ب-ن»(بهزاد نبوی) ها و «س-ح» (سعید حجاریان) ها را در پس پشت هر ماجرایی می‌دیدند و شبی را آرزو می‌کردند که شمایان را دربند ببینند و سر راحت بر بالین بگذارند؟
پس، چه شد؟ 50 روز است که دربند هستید و آنها، ده برابر و صد برابر آن روزها که شما روی مغزشان راه می‌رفتید؛ بر جای خویش می‌لرزند و از هرچه رنگ و بوی ایمان و حقیقت و انسانیت می‌دهد، می‌هراسند. از سبزی درخت، از نوای الله اکبر، از نمازجمعه، از گردهم آمدن در خیابان، از دعای توسل، از ترحیم، از تجلیل و در صدر همه، از توحید.
شما اما در گوشه سلول های خویش، با کسی خلوت کرده‌اید که همه داشته‌های آنان در برابرش، به عطسه بزی و پشم گوسفندی نمی‌ارزد. شما با کسی هم‌صحبت و همنشین شده‌اید که نمرود را با مگسی و فرعون و لشکریانش را به عصای پیرمردی از میان برد.
شما آن كسی را با خويش داريد كه اين طايفه شرك و كفر و تزوير؛ حال كه مردم را در برابر خويش می‌بيند، می‌كوشد با متصل نشان دادن خود به او، خويش را مشروع بداند و از اين مشروعيت به آن ديگری هم، تنفيذ می‌كند؛ غافل از اينكه يدالله مع‌الجماعه و نيز؛ والله خيرالماكرين!
راستی! بگویم برایتان که در این روزها که شما دربند هستید و آزادگی‌تان را بیش از همیشه فریاد می‌کنید؛ چه‌ها دیده‌ایم و حس کرده‌ایم؟ در یک کلمه، باید بگویمتان که تاریخ از برابر چشمانمان رژه رفت. شیرینی برادری انقلابی در تظاهرات سبز و نماز عاشورایی در جمعه تهران، تجربه‌ای بود که حس کردن و لمس کمردن و نفس کشیدن در فضای آن؛ از پس دهه‌ها و سده‌ها، سعادتی می‌طلبيد كه در این 50 روز نصیب ما شد.
اين تجربه‌ای بود كه شما نداشتيد و نكرديد؛ ما اما اين طعم را چشيديم. آن طرف ديوار هم، البته طعمی ديگر دارد. طعمی را كه چشيدن آن، حال و در عصر مقاومت، ديگر گسستن و گفتن و شكستن را ‌برنمی‌تابد.
شما بزرگان و اهل فكر كه نيازی به تحليل نوشتن و گفتن امثال من نداريد. خود نيك می‌دانيد كه دوره اصلاحات تمام شده؛ چه اين‌‌سو و چه آن‌سوی ديوار. ما در اين‌سو چشيديم و فهميديم و مست شديم؛ شما هم، جامه بنوشيد كه در ميكده‌ها بگشادند!

یکشنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

هاشمی رفسنجانی؛ همانی كه هميشه بود

بعد از نمازجمعه پریروز، دوستانی از نو-نمازی‌ها (این هم تعبیر جالبی است در مقابل جریان حاكم كه بی شباهت به «نو-نازی‌ها» نیستند!)، می‌گفتند كه انتظار چنین گفتاری را از هاشمی‌رفسنجانی نداشته‌اند. این نوع از تحلیل، در میان بازتاب‌های داخلی و خارجی خطبه جمعه هم دیده می‌شد. اما آیا واقعا هاشمی‌رفسنجانی، فراتر از انتظار و تعریفی كه از او سراغ داریم، گفت و كرد؟ پاسخ من به این پرسش، منفی است.
در مقام استدلال، باید بگویم كه چهره‌ها و شخصیت‌های سیاسی چون هاشمی‌رفسنجانی، میرحسین موسوی، ابراهیم یزدی و بهزاد نبوی (مثال‌ها از باب نمونه است)، فراتر از تعریف و تعبیری كه مخاطب از آنها دارد، عمل می‌كنند. چرا كه آنان خودشان از جایگاه سیاسی-اجتماعی خودشان، تعریفی مشخص، متمایز و شخصی دارند كه آن تعریف، فراتر و بالاتر از تعاریف و تعابیر ناظران و حتی فعالان سیاسی همسو، قرار می‌گیرد.
از آنجا كه این بحث، تاحدودی تازه می‌نماید؛ ترجیح می‌دهم به‌جای توضیح انتزاعی بر نمونه هاشمی‌رفسنجانی، بعنوان عالی‌ترین و شاخص‌ترین سیاستمداران از این جنس، متمركز شوم.
تعبیر من از رویكرد هاشمی‌رفسنجانی به عرصه سیاست، نگاه و رویكردی فراجناحی است. این فراجناحی بودن، نه به معنای معمول آن؛ بلكه به معنای خاصی است كه هاشمی‌رفسنجانی در قالب آن، عمل می‌كند. هاشمی‌رفسنجانی، شخصیتی فراجناحی است نه از این منظر كه ارتباط سیاسی، تشكیلاتی یا فكری با هیچ‌یك از جناح‌ها نداشته باشد؛ بلكه از این منظر، كه او خود را فراتر از همه جناح‌ها می‌داند و شأن و جایگاه سیاسی كه خود برای خود قائل است، عمل كردن از موضع فرابازیگر با رعایت مصالحی كلان است.
این نوع از بازی، با درگذشت امام‌خمینی در نحوه عمل و رویكرد سیاسی هاشمی‌رفسنجانی آشكار شد. در واقع، اگر كسانی از دو جناح خود را شایسته قرار گرفتن در جایگاه جانشینی رهبر انقلاب در سال 68 می‌یافتند و از این میان، آیت‌الله خامنه‌ای بر این كرسی نشست؛ هاشمی‌رفسنجانی از همان لحظه كه امام چشم از جهان فرو بست، خود را در جایگاه پدر و بازیگری فراتر از همه بازیگران سیاسی (و حتی مقام رهبری) شناخت و قرار داد. چنین بود كه در آن بحبوحه فقدان رهبر و در آن روزهای پرشور و مهنت، به جای آنكه خود مدعی ردای رهبری شود (كه می‌توانست شود)، پا به میدان گذارد و با طرح روایت و شهادت به سود آیت‌الله خامنه‌ای، گردوغبار را فرونشاند و چهره‌هایی چون آیت‌الله موسوی اردبیلی، موسوی خوئینی‌ها و دیگرانی كه از جناح چپ برای مقام رهبری مطرح بودند، به حاشیه كشاند.
در ان روزهای تاریخی، عمل و رویكرد هاشمی‌رفسنجانی در چارچوب تقسیم‌بندی‌های معمول سیاسی؛ عملی «راستگرایانه» و به‌سود جریان محافظه‌كار (و به‌اصطلاح آن روز، اسلام آمریكایی!) تحلیل می‌شد كه البته، استقبال غرب را نیز (به‌دلیل حاشیه رفتن جریان چپ بعنوان علمدار شعار «مقابله با استكبار جهانی» در آن زمان) به همراه داشت.
اما اقدام هاشمی‌رفسنجانی از منظر خود او و تحلیلی كه می‌توان از عملكرد سیاسی‌اش به‌ویژه بعد از درگذشت امام ارائه كرد، نه یك حركت جناحی و غربگرایانه كه اقدامی پدرانه برای گذشتن از بحران در آن شرایط بود كه فقدان طولانی‌مدت جایگاه رهبری نظام، می‌توانست برای كشور و ساختار نوپا و شكننده تازه درآمده از جنگ 8 ساله، بحران‌ساز باشد.
بیش از این، درباره آن مرحله تاریخی توضیح نمی‌دهم كه العاقل یكفیه الاشاره!
موضع فرابازیگر و پدرانه هاشمی‌رفسنجانی اما تنها در پی بحران جانشینی امام نبود كه آشكار شد. او بار دیگر نیز به مقابله با جریان چپ برآمد؛ انتخابات مجلس ششم. زمانی كه تصور می‌كرد پیشرفت سریع روند اصلاحات از سوی خاتمی و حامیانش، دسته‌بندی و آرایش نیروهای مورد نظر امام را برهم می‌زند و در پوشش جناح چپ سابق و اصلاح‌طلبان لاحق، جریاناتی چون نهضت آزادی، ملی-مذهبی‌ها، ملی‌گرایان، چپ‌های اوایل انقلاب و دگراندیشان لائیك میدان‌دار فضای سیاست و ساحت فرهنگ شده‌اند.
درواقع، همان نگرانی كه دیگران را از موضع «مقابله با استحاله نظام» به قتل‌های زنجیره‌ای، حمله به كوی دانشگاه، ترور حجاریان و توقیف دسته‌جمعی مطبوعات وامی‌داشت؛ هاشمی‌رفسنجانی را نیز، نگران كرده بود. با این تفاوت، كه او همچنان به رویكرد امام در مبارزه سیاسی مبنی بر نفی خشونت و استفاده از سازوكارهای قانونی و دموكراتیك پایبند بود و به‌همین دلیل هم، تمام قد به میدان انتخابات مجلس ششم وارد شد و با تحمل انبوه انتقادهای (بحق) گنجی‌ها، عبدی‌ها و باقی‌ها كوشید روند اصلاحات دموكراتیك را كند و متوقف سازد.
در اینجا نیز، به‌شكلی آشكار، عمل و اقدام هاشمی‌رفسنجانی در چارچوب تقسیم‌بندی‌های معمول سیاسی به سود و در خدمت جریان راست بود. اما در نزد هاشمی‌رفسنجانی و تعریفی كه او از جایگاه سیاسی-اجتماعی خویش، بعنوان «بزرگتر نظام بعد از امام» دارد؛ آن اقدام، نه حركتی جناحی، كه مقابله‌ای با روند استحاله نظام و برهم خوردن آرایش سیاسی نیروهای درون نظام به سود غیرخودی‌ها و دگراندیشان و تجدیدنظرطلبان بود.
روند بعدی تحولات اما، بتدریج هاشمی‌رفسنجانی را به این تحلیل و این واقعیت آشنا ساخت كه خطر اصلی برای نظام، از دست دادن مردم و حذف و بی‌اعتبار كردن ساختارها و اركان دموكراتیك جمهوری اسلامی است. این روند كه از انتخابات مجلس هفتم و حذف گسترده نیروهای اصلاح‌طلب آغاز شد، در ابتدا چندان هاشمی‌رفسنجانی را نگران نكرد. مجموعه حوادث و كشمكش‌های انتخابات مجلس ششم آنقدر برای هاشمی و اطرافیانش ناگوار بود، كه چندان از ردصلاحیت گسترده طیف اصلی اصلاح‌طلبان نگران نباشد.
او حتی در انتخابات ریاست‌جمهوری نهم نیز، از موضع خود در مقابله با اصلاح‌طلبان رادیكال دست نكشید و علیرغم حضور دو نامزد از این جناح، تحت این عنوان كه «هیچ‌یك از نامزدهای موجود در حد اداره كشور نیستند»، پا به میدان گذاشت. حركتی كه در صورت پیروزی، می‌توانست جایگاه تضعیف‌شده هاشمی‌رفسنجانی بعنوان «نفر اول نظام بعد از امام» را ترمیم كند.
روند حوادث اما به گونه‌ای دیگر رقم خورد. حملات تند احمدی‌نژاد به هاشمی و شائبه‌ها و ابهامات موجود در انتخابات كه او شكایتش را به نزد خدا برد، واقعیتی جدی از عرصه سیاسی را به روی هاشمی گشود. او بتدریج، هم نظام تازه را می‌شناخت و هم رفیق قدیمی را.
این دو شناخت، باعث شد تا با عزم جزم نامزد خبرگان رهبری شود و مهمتر از آن، بتدریج ادبیاتی صریح‌تر، شفاف‌تر و نزدیك‌تر به جریانات دموكراسی‌خواه را در پیش بگیرد. خطبه‌های هاشمی‌رفسنجانی در این چهارسال، همگی مهم و خواندنی و نكته‌دار بوده‌اند. گرچه خطابه اخیر، واجد اهمیت تاریخی است؛ اما ادامه منطقی روندی است كه هاشمی‌رفسنجانی پس از شناخت دوباره‌اش از عرصه سیاسی و خطرهای پیش‌روی نظام، طی كرده است.
در خطابه اخیر، هاشمی‌رفسنجانی بار دیگر در جایگاه «بزرگتر نظام پس از امام» ایستاد. جایگاهی كه او، تنها خود را شایسته‌اش می‌داند و مجموعه حوادث اخیر هم، بر تعبیر او مهر تأیید می‌گذارد.
خطابه اخیر اما، شاید آخرین خطابه او در این موضع باشد. او پس از آن نامه تاریخی قبل از انتخابات، برای دومین بار درباره آینده نظام سیاسی با حاكمان كنونی اش اتمام حجت كرد. او این بار بصراحت گفت كه با ادامه این روند، «جمهوری اسلامی» نخواهیم داشت. پس، باید انتظار داشت كه هاشمی رفسنجانی از قالب درون نظام بیرون آید و آشكارا در صف «احیاگران جمهوری اسلامی» بایستد.
او البته هم‌اكنون نیز در همین صف است و تا آن وقت كه در ساختار حاكم تحمل شود، از ابزارها و امكانات دراختیار خود سود خواهد جست؛ اما نه برای حفظ نظامی كه مانده، بلكه برای احیای نظامی كه فروافتاده است.

شنبه ۲۰ ژوئن ۲۰۰۹

امروز 30 خرداد است

امروز 30 خرداد است. تاریخ تکراری کمیک خواهد داشت؟

سه‌شنبه ۱۶ ژوئن ۲۰۰۹

شكاف نسل‌ها پر شد


اواخر پاییز پارسال بود كه دو دوست عزیزم، سراج‌الدین میردامادی و معصومه ناصری، برای طرح ابتكاری رادیو زمانه به تهران آمدند و سراغ مرا هم گرفتند. طرحشان این بود كه به‌مناسبت 30 سالگی پیروزی انقلاب اسلامی، با 30 ساله‌های امروز گفت‌وگو كنند و كارنامه انقلاب و نظام برآمده از آن را به بحث گذارند. این دو دوست لطف كردند و مرا هم در فهرست مصاحبه‌شوندگان خود قرار دادند. یك مصاحبه صوتی-تصویری؛ كه انصافا خوب هم از آب درآمد. متأسفانه، به‌دلیل مسایل و اختلافات شكل‌گرفته در رادیو زمانه، آن برنامه و مصاحبه‌ها منتشر نشد. اما در عوض، بهانه‌ای شد برای شروع این مطلب!
بحث اصلی آن گفت‌وگو، این بود كه آیا جوانان امروز از اقدام پدرانشان در سال 57 دفاع می‌كنند و یا آنكه، زیر سؤالش می‌برند. نمی‌دانم سایر مصاحبه‌شوندگان به این پرسش و سایر پرسش‌هایی كه ذیل آن مطرح شد، چه پاسخی داده‌اند؛ اما من شخصا به‌شكلی صریح، جدی و حتی متعصبانه به دفاع از انقلاب اسلامی و حتی رخدادی چون تسخیر سفارت آمریكا پرداختم. با این حال، تأكید كردم كه انقلاب‌اسلامی، خیلی زود از ذات اخلاقی، انسانی و آزادیخواهانه خود منحرف شد.
در آن گفت‌وگو بصراحت مطرح كردم كه برگزاری انتخاباتی تك‌گزینه‌ای برای تعیین نظام برآمده از انقلاب توسط امام‌خمینی، اولین انحراف جدی از انقلاب‌اسلامی بود كه بستر نخستین چندگانگی‌ها و چندپارگی‌ها میان نخبگان، سازمان‌های سیاسی و حامیان اجتماعی آنها را در پی آورد.
گرچه آن انتخابات -و به‌عبارتی رفراندوم- به‌دلیل پایگاه اجتماعی و بی‌بدیل امام‌خمینی، به‌سرعت و سهولت با نتیجه مطلوب رهبر انقلاب و آرای 98 درصدی مردم همراه شد، اما در ماهیت امر و انحرافی بودن اقدام انجام‌شده، تفاوتی شكل نداد.اكنون و از پس 30 سال، تبعات آن انحرافات در ساختار سیاسی برآمده از انقلاب پاك اسلامی57، آشكارتر از همیشه پیش‌روی ملت ایران است.
شكل گرفتن نهادی غیرپاسخگو كه خود را بی‌مهار، فراتر از قانون و در حد و اندازه پروردگار دوعالم می‌بیند و می‌یابد، انحرافی‌ترین انحراف از انقلاب اسلامی است كه به‌تبع آن، فساد ناشی از قدرت بی‌مهار در همه اركان قدرت لانه می‌كند و حال با انتخابات اخیر، در انتخابی‌ترین ركن قدرت نیز خودنمایی می‌كند.
تداوم انحرافات از انقلاب‌اسلامی و ناسپاسی آشكار در قبال بزرگترین رأی‌اعتماد ملت به نظام سیاسی (از سال 58 تاكنون)، نه تنها شكاف ملت-دولت را به نقطه تقابل رسانده‌؛ كه نظام را در برابر انقلاب قرار داده‌است.به‌عبارت دقیق‌تر، اگر تاكنون از شكاف‌های استبداد-آزادی، راست-چپ، دموكراسی‌خواهی-اقتدارگرایی، زن-مرد، دین‌اجتماعی- سكولاریسم و شكاف نسل‌ها سخن گفته می‌شد؛ امروز بصراحت می‌توان شكاف انقلاب-نظام را تعریف و مصادیق نظری و عملی آن را احصا كرد و برشمرد.
حتی در این میان، می‌توان گامی فراتر گذاشت و مدعی شد كه شكاف انقلاب-نظام، به پر شدن برخی شكاف‌های دیگر انجامیده است كه شكاف نسل‌ها، در رأس آنهاست. امروز براحتی می‌توان در صفوف میلیونی معترضان انتخابات اخیر، جوانان و پیران بسیاری را مشاهده كرد كه در كنار هم، رایحه روزهای انقلاب 57 را از پس سال‌ها پلشتی و كژروی استشمام می‌كنند. پیران نوستالژی روزگار از دست‌رفته را زنده می‌كنند و جوانان آشكارا، با گوشت و پوست خویش حقانیت و ضرورت انقلاب 57 را لمس و درك می‌كنند.
این دستاورد سترگ، بر همگان مبارك!

پنجشنبه ۴ ژوئن ۲۰۰۹

مایلی کهنیسم

آنچه احمدی نژاد در مناظره امشب از خود بروز داد؛ چیزی جز تکرار رفتار دو ماه قبل محمد مایلی کهن در عرصه ورزش نبود.
کسی که چون جایگاه و وزنی در حد پستی که اشتغال کرده؛ نداشته و ندارد و صرفا بر مبنای اتفاقات و روابط به آن موقعیت رسیده بود، وقتی دریافت امکانی برای تداوم حضور در ان پست ندارد، کوشید همگان را همراه با خود به قعر بکشد و آنها را لجن مال کند. از قلعه نوعی تا فیروز کریمی و فدراسیون فوتبال و افشین قطبی، همگان چند روزی سوژه جناب درحال سقوط بودند و در پایان هم، نظر کلی جامعه و کارشناسان نوعی ابراز نگرانی از سلامت جسمی و روانی محمد مایلی کهن بود.
مایلی کهنیسم، اما با گفتار و رفتار امشب احمدی نژاد به نقطه اوج خود رسید. کسی که در این چهارسال، هیچگاه در قد و قواره رییس جمهور ایران نبود، حال که به روز خداحافظی رسیده؛ می کوشد همزمان با سقوط خود، دیگران را هم لجن مال کند و به زعم خود، بی اعتبار کند. در این لجن مال کردن، بین امام و هاشمی رفسنجانی و خاتمی و میرحسین موسوی و ناطق نوری و زهرا رهنورد و محسن صفایی فراهانی و فائزه رفسنجانی و دهها تن دیگر که لابد وقتش اجازه نداد نامشان را ببرد، فرقی قائل نمی شود.
مایلی کهنیسم احمدی نژاد اما در روزهای آینده هم ادامه می یابد. رییس دولتی که چنین افسارگسیخته علیه چهره های باسابقه و خوشنام سیاسی و اجرایی کشور اتهام زنی می کند؛ نشان می دهد که اولا، امیدی نسبت به ادامه حمایت های خاص از خود برای بقا در قدرت ندارد و اعتمادبه نفس خود را کاملا از دست داده است. ثانیا، چنین فردی به حامیانش اعم از شبه نظامیان، گروههای فشار، رسانه های رسمی و غیررسمی، شبنامه نویسان، مداحان و... اجازه می دهد از هر ابزاری علیه مخالفانش استفاده کنند و حتی دست به خشونت عریان بزنند.
برای مقابله با مایلی کهنیسم احمدی نژاد، باید همان راه و رویه ای را در پیش گرفت که قلعه نویی و قطبی و حتی فیروز کریمی در برابر مایلی کهن از خود بروز دادند. همان رفتاری که امشب هم، از مهندس موسوی دیده شد. تأکید بر مواضع ایجابی، دوری از واکنش های احساسی، خودداری از گشودن عرصه به روی خشونت و رفتاری توأم با اعتمادبه نفس کامل، رفتار درستی است که میرحسین امشب از خود بروز داد.
روزهای آینده، روزهای حساسی است که باید با هوشمندی و درایت گام های آخر مبارزه ملی خود را به سوی پیروزی و ساقط کردن مایلی کهنیسم برداریم.
اندکی صبر؛ سحر نزدیک است.

دوشنبه ۱ ژوئن ۲۰۰۹

امان از این روبان‌های سبز

این یك روایت است.
روایت یك پیاده‌روی عصرگاهی.

این روزها فرصتی است برای نگاه كردن به دورو برمان. كوچه و خیابان دیدنی است. البته كسانی را كه تمایلی به دیدن آنچه اطرافشان می‌گذرد، ندارند؛ باید مستثنی كرد. اما برای آنان كه مخالف جریان حاكم و نامزد رسمی هستند؛ به ویژه آنان كه دل در گرو پیروزی میرحسین موسوی دارند، فرصت دیدن و لذت بردن مهیاست. شال‌های سبز رنگ، شیشه‌های پوستر زده، جوانان پر هیجان و نگاه‌های امیدوار، اما نگران از شعبده‌های در آستین؛ هر ناظری را به دیدن می‌خواند. اینجاست كه رفتن همان رسیدن است. باید رفت و رفت، دید و دید و طعم این روزهای قشنگ را چشید.
پریروز، حوالی غروب، فرصتی بود برای من كه چنین لذتی را و چنین فضایی را تجربه‌ كنم. راهی خانه بودم كه دفتر ستاد میرحسین موسوی در نزدیكی میدان جمهوری نظرم را جلب كرد. داخل شدم. سلام و علیكی و حال و احوالی. مسوول ستاد می‌گفت: «فضا خیلی خوب است. مردم سر می‌زنند، پوستر و تراكت می‌برند و كاملا با رویكرد مهندس همراهی نشان می‌دهند». مرد میانسال البته شكایت داشت از حجم بالای درخواست برای شال و روبان سبز. می‌گفت: «هر روز می‌آوریم و تمام می‌كنیم ».
از جمهوری كه وارد رودكی شدم، تقریبا پشت شیشه همه مغازه‌ها، پوسترهای میرحسین موسوی دیده می‌شد. این، برای امثال من كه در دوره قبل با همین شعارها و آرمان‌ها حامی نامزدی دكتر مصطفی معین بودیم و تا یكی دو روز مانده به انتخابات، هیچ تصویری از او بر در و دیوار ندیده بودیم؛ شعف‌انگیز و امیدوارکننده است.
جلوتر كه می‌روم به معدن پوسترها و تراكت‌ها می‌رسم. مغازه‌ای پوشیده از تصاویر میرحسین موسوی، خاتمی و البته در انتهایش قاب‌هایی از دكتر شریعتی و دكتر مصدق. تا از صاحب مغازه می‌پرسم: «فضا چطور است؟». درد دلش باز می‌شود. به‌صراحت می‌گوید: «4 سال پیش ملت اشتباه كرد». با همین صراحت، روشنفكرانی چون شیرین عبادی و اكبر گنجی را شماتت می‌كند كه چرا مردم را به خانه نشستن فراخواندند. خوشحال است كه دیگر خبری از تحریم نیست. می‌گوید: «آشكار است كه مهندس رأی بالا را دارد».
نمی‌گذارد سوالی بپرسم. من هم می‌گذارم ادامه دهد. از دوران جنگ می‌گوید. از سفره‌ای كه گرچه تجمل در آن راه نداشت، اما كسی هم نگران فراهم شدنش نبود. می‌گوید: «رزمنده جبهه و جنگ است» و بعد با تاكید می‌پرسد: «با این درآمد نفت 160 دلاری چه كردند؟ جز اینكه كوشیدند جامعه را صدقه‌ای كنند».
جملاتش با سخنرانان حرفه‌ای تفاوتی ندارد. این، همان مغازه‌ای است كه شاید بارها در این سال‌ها از كنارش عبور كرده باشم. شاید پیراهنی هم از این فروشنده خریده باشم. اما این فرصت انتخابات است كه امكان ورودم به جهان فكری و نظری او را فراهم آورد. این روزها، از این ورودها، از این گفت‌و‌گوها و از این كشف‌ها زیاد می‌توان داشت.
مسوول این ستاد هم البته در میان حرف‌هایش بحث شال و روبان سبز را به میان می‌كشد. می‌گوید: «روزی 5 توپ تمام می‌كنیم». ناخودآگاه یاد سرمقاله كیهان می‌افتم. یاد حرف‌های حسین شریعتمداری می‌افتم و یاد هراسی كه از این شال‌های سبز بروز داده بود و بی‌توجه به جایگاه خویش در روزنامه‌ای رسمی، میرحسین موسوی و یارانش را به معاویه صفتی و قرآن بر سر نیزه كردن تشبیه كرده بود.
آری؛ این شال‌ها و روبان‌های سبز این روزها امان همه را بریده است. چه، دوستداران موسوی در ستادها كه نمی‌دانند این همه درخواست را چطور پاسخ گویند و هم، دشمنان میرحسین كه بعد از عمری ادعای حركت زیر بیرق سبز حسینی و فاطمی، امروز طاقت دیدن برگ درختان را هم ندارند؛ چه رسد به شال دختركان!
این حرف را مسوول اصلی ستادهای میرحسین در منطقه نواب هم، تكرار می‌كند. او به شدت عصبانی است. می‌گوید: «در كل این منطقه، خرازی‌ها روبان سبز ندارند». می‌گوید: «سران ستاد كه این طرح را ریختند، تامین هم بكنند». برای آنكه آرام شود، می‌گویم: «حالا یك روبان سبز هم بده به من!».
دیدنی‌های این روزها، البته تنها در این سبزینگی نیست. جوانان هیجان‌زده‌ای را می‌توان دید كه پس از رفتن به میادین و گفت‌و‌گو با مردم، با لب‌های خندان و حرف و نقل‌های فراوان به ستاد برگشته‌اند. حدود 10 شب است. از ساعت 5 در پارك‌های محل بوده‌اند.
یكی كه ظاهرا مسوول جمع‌بندی بحث‌ها بوده، به مسؤول ستاد مركزی منطقه می‌گوید: «خیلی خوب بود. مهندس 70 به 30 جلوست». جوانان 19-18 ساله كه حالا دوم خرداد نسل خودشان را می‌جویند، از برخورد خوب مردم می‌گویند. مردمی كه چهار سال قبل درهمین منطقه با اختلاف بالایی احمدی‌نژاد را بر هاشمی‌رفسنجانی ترجیح داده بودند. حالا اما زمانه دیگری است.
جوان تعریف می‌كند از پیرزنی كه وقتی عكس میرحسین در دوره جنگ را نشانش داده‌اند، اشك ریخته. تعریف می‌كند از پیرمردهایی كه نه فقط مخالفتی با جوانان نكرده‌اند كه خودشان در پارك، ستادكی راه انداخته‌اند و با دیگران از دوران نخست‌وزیری مهندس گفته‌اند. تعریف می‌كند از جوانانی كه دنبال تراكتی كوچك هستند كه برایشان بگوید از میرحسین، از 20 سال قبل و از روزهایی كه آنها نبودند.
حالا دیگر حدود ساعت 10:30 شب است. یك ربع دیگر فیلم میرحسین پخش می‌شود. فیلمی كه نشان می‌دهد آنچه من در پیاده‌روی عصرگاهی دورو بر خانه‌ام دیده‌ام، به‌سرعت در همه‌جای ایران در حال تكرار شدن است. شما هم می‌توانید ببینید.