یکشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۸

مرگ در غزه؛ خاک مرگ بر ما

باز هم از فلسطین خبر می رسد. خبر مرگ. خبر خون. خبر کودکان بمباران شده در حال بازگشت از دبستان. در روزنامه ها و در میان مسؤولان سرویس بین الملل ضرب المثلی هست که برای بعضی کشورها زیر 10 هزار کشته، خبر نیست. جاهایی مثل رواندا یا دارفور. برای بعضی زیر 1000 تا. مثل سیل و زلزله های بنگلادش و نپال. برای بعضی هم زیر 100 تا. مثل عراق (تا قبل از آرامش نسبی چند ماهه اخیر).
فلسطین اما خارج از این ضرب المثل های ژورنالیستی است. فارغ از عدد و نفر و پشته های برآمده از کشتگان است. فلسطین و سخن گفتن از خشونت مدام در آن، سهل و ممتنع است. سهل است برای آنان که حس ژورنالیستی شان در قبال مسایل داخل کشور مرده؛ از این رو، براحتی پیاز داغ به جنازه های گلگون می بندند و عقده های برآمده از مواضع ضدانسانی داخل کشور خود را با ژست های حقوق بشری در قبال فلسطین و فلسطینی ها تسکین می دهند. گویی، فلسطین (و اندکی کمتر، لبنان و عراق) علاوه بر ظلم و خشونتی که متحمل می شوند، زهرخند مردمانی را هم بشنوند که تحت ستم دولت خویش، حمایت از حقوق آنها و چند کشتی آذوقه و دارو را به پرسش می گیرند.
فلسطین اما خارج از این پرسش های پوپولیستی ِ ظاهرا مبتنی بر منافع ملی است. کسانی که کمک به فلسطین را زیر سؤال می برند، باید پیش از آن بسیاری ظلم ها و خشونت ها در قبال خویش را هم بپذیرند. اگر کسی حاضر باشد موجودیتی چون اسرائیل (بعنوان پدیده ای نامشروع) را بپذیرد و با عنوان «واقعیت موجود»، تقابل و تعارض با آن را زیر سؤال ببرد؛ طبعا باید ساخت سیاسی موجود و مجموعه رفتارهای آن را هم بپذیرد و از مقابله با آن، خودداری کند.
البته این اتفاقی است که متأسفانه در جامعه ما رخ داده. سکون و سکوت در برابر ظلم آشکار و سیستماتیک داخلی، بی ارتباط با سکوت و سکون و رخوت در قبال پدیده ای نامشروع و خشونت زا چون اسرائیل نیست. آن زمان که چمران ها و یزدی ها، جوانان مجاهد و چپ های اصیل ضدامپریالیسم بی هیچ همراهی حکومت، به مقابله با اسرائیل و یاری رساندن به ساف و مردم فلسطین می شتافتند، همزمان در برابر ظلم در داخل کشور هم خردک شرری و اندک عملی در کار بود.
اما امروز چه؟ ما را چه شده؟ جز آنکه در این سال ها -به هر بهانه ای که باشد- آرمان هایمان را وانهاده ایم و سر به آستان «واقعیت های موجود» ساییده ایم؟ زمان آن نرسیده که گرد مرگ از تن بتکانیم؟ چه توقعی دارم! بگذار با مرگ خویش هم بستر بمانیم که مرگ کسب و کار ما شده است.

سه‌شنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۸

نچ...!

فرمودیم: بشود!
با پررویی گفت: نچ!
امر كردیم: بشود!
با تداوم پررویی گفت: نچ!
عتاب كردیم: بشود!
با نهایت پررویی باز گفت: نچ!
عصبانی شدیم و داد زدیم: لاكردار! بشود...!
از حد نهایت پررویی هم گذشت و با جنباندن لبان زهواردررفته‌اش در ذیل سبیل بارها دودداده شده‌اش، گفت: نچ!
دیگر كم آوردیم. دیدیم هرچه ادامه دهیم، به جای آنكه روی این عوام كالانعام كم شود، اعتبار و جایگاه و وزن و شكوه گل‌آقایی ما پایین می‌آید.
تك مضراب:
نرود میخ آهنین در سنگ/ گرچه آن را به پتك، در كوبی!
چه كنیم؟ نتیجه گذر روزگار و سپری شدن لیل و نهار همین است و جز این نیست كه نه دست ما دیگر ضرب شست سابق را داشته باشد و نه پوست پس‌كله این عوام، انعطاف‌پذیری لایق ضرب شست گل‌آقایی را. لامصب چنان در این چند ده سال از ما خورده، كه مثل پوست كروكودیل شده. دست مبارك لرزان گل‌آقایی از دار دنیا كوتاه‌شده ما كه هیچ، زبان لطیف و بااحساس گلنسای بهتر از جانمان هم در دل سنگش اثر نمی‌كند.
عینا تك‌مضراب:
نرود میخ آهنین در سنگ/گرچه آن را به پتك، در كوبی!
بعله...!
چنین بود كه ما فرمودیم و این عوام گفت: نچ!، ما امر كردیم و این ذلیل‌مرده گفت: نچ!، ما عتاب كردیم و این خدازده گفت: نچ!، عصبانی شدیم و دادزدیم كه...و الخ!
توقع داشتید چه كنیم؟ كل تدابیر گل‌آقایی را لحاظ كردیم. سبیل یأجوج مأجوجش را دود دادیم، گوش‌های تابه‌تایش را تاباندیم، عصای مبارك را سه بار و هر بار از چوبی محكم‌تر بر كله‌اش شكاندیم (حیف از آن عصا كه خرج این كله فرمودیم!)، اما نشد كه نشد. فقط می‌گفت: نچ!
(آن هم به لحنی كه گویا در مخیله ناكارآمدش می‌خواهد تلویحا، كنایتا، اشارتا، عنایتا، مجملا، كلیتا، خلاصه به شكلی و شمایلی، كل ابهت و سطوت و موقعیت گل‌آقایی‌مان را تضعیف و چه‌بسا، تخریب كند).
مصرع:
یا رب مباد آنکه گدا محتشم شود!
استدلالش چه بود؟
می‌گفت: كف دست مو ندارد، گاو نر هم شیر نمی‌دهد!
عوام است دیگر؛ اگر اندكی معلومات داشت و اهل فضل بود و دست‌كم از بیست‌وخورده‌ای سال نشست و برخاست با ما به اندازی سالی یك بند انگشت كمالات پیدا كرده بود، كه اینطوری حرف نمی‌زد.
عوام است دیگر؛ از گل هم كمتر است. وگرنه چطور آن گل، با گل نشست و خوشبو شد؛ ولی این عوام كه عمری با گل‌آقا همنشین بوده،هنوز رنگ و بوی ما را كه به خود نگرفته، هیچ؛ گویی محضر ما را هم درك نكرده.
اگر محضر ما را درك كرده بود و اندكی فضل خواص و شأن لباس داشت كه اینطور حرف نمی‌زد. (ابله، طوری حرف می‌زند كه آدم یاد فارغ‌التحصیلان آكسفورد می‌افتد!).
می‌فرماییم: نمی‌شد با ادبیاتی بگویی كه ما دست‌كم دوزار آبرو برایمان بماند؟
عرض می‌كند: چطور، مثلا؟!
می‌فرماییم: مثلا می‌گفتی «به دلیل فراهم نبودن بسترهای لازم جهت پیشبرد و رونق فرهنگ طنز در جامعه و مجموعه معضلاتی كه متوجه زیرساخت‌های در حال گذار جامعه ایران و پاره‌ای مناسبات حاكم بر بخش‌هایی از نهادهای مسلط دیده می‌شود و نیز تبعات گریبانگیر ناشی از بحران بی‌سابقه اقتصاد جهانی و كاهش رو به سقوط قیمت نفت، شورای مركزی و هیأت امنای محترم آبدارخانه مباركه پس از برگزاری چندین جلسه اضطراری و طرح مباحث مختلف و بررسی پیشنهادها و راهكارهای جالب‌توجه اعضا و برخی كارشناسان و خبرگان صنعت نشر، تصمیم به توقف انتشار مجوعه فعالیت‌های خود و از جمله انتشار مجلات نمود كه امیدواریم با فراهم شدن بسترهای لازم و تغییرات موردنظر در زیرساخت‌ها، بار دیگر شاهد از سرگیری فعالیت‌ها و احیای گفتمان گل‌آقایی در فضای فكری-فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و گل‌آقایی! باشیم. و من‌الله توفیق»!
***
خودمانیم. نفس مباركمان بند آمد تا به این عوام بفهمانیم بیرون رفتن از گود هم آداب و حكمتی دارد، درست مثل وارد شدن به گود زورخانه. البته، طفلك گناهی هم ندارد. سال‌ها خاك آبدارخانه خورده، نمی‌داند در دوره زمانه‌ای كه كارها زورخانه‌ای شده؛ چطور باید گلیمش را از آب بیرون بكشد. این كه وضع شاغلام خاك آبدارخانه خورده باشد، وضع گلنسای بابا كه معلوم است.
حیف! حیف! دیگر خودمان نیستیم كه سپر بلا شویم.

دوشنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۰۸

در و دیوار زدن

همین چند لحظه قبل نامه محمدعلی رامین به سیدمحمد خاتمی را دیدم. خیلی جالب توجه بود. در شرایطی که این روزها از عالیترین سران جریان حاکم تا نیروهای درجه چندم نظامی و سیاسی، خاتمی را به علت سیاست خارجی تنش زدایانه اش، «شاه سلطان حسین» می خوانند و کار مملکت را با آمدن او تمام می دانند، جناب رامین که واضع عجیب ترین و هزینه سازترین نظریه جمهوری اسلامی در عرصه سیاست خارجی (یعنی «نفی هولوکاست») بوده، دست به دامن خاتمی شده که تو شأنت بالاتر از ریاست جمهوری یک ملت است و باید در جایگاه «مشاور امین ملت ها» قرار بگیری!
جناب رامین که ظاهرا تحقیر خاتمی با لفظ «شاه سلطان حسین» را بی نتیجه دیده و واکنش غیرمترقبه و کم سابقه خاتمی او را به هم ریخته، این بار از در تجلیل برآمده و خاتمی را با «چه گوارا» و «سید حسن نصرالله» مقایسه کرده.واقعا که هراس از آمدن خاتمی چه ها که نکرده؛ هیچ وقت فکر نمی کردم فاصله «شاه سلطان حسین» و «چه گوارا» اینقدر کم باشد!

واقعا؟

سؤالی که این روزها، هر دم با اعجاب از خود می پرسم: "یعنی واقعا قرار است ادامه پیدا کند؟"

چهارشنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۰۸

مؤمن چون ابراهیم؛ مأمن چون كعبه

در میان پیامبران، ابراهیم چیز دیگری است. روایتی كه از او ارائه می‌شود - چه رسمی و چه اسطوره‌ای- نام و نشانی است از انسانی انقلابی و پایبند به اعتقاد خویش، تنها ایستاده در برابر جامعه‌ و جالب‌تر، توانا و پیگیر در به تمسخر گرفتن الگوهای عینی (حكومت) و ذهنی (جهالت) قدرت در این جامعه.
شكستن بت‌ها و انداختن مسؤولیت آن بر گردن بزرگترین بت، یكی از بارزترین نمادهای به ریشخند گرفتن الگوهای رسمی اجتماعی در ادبیات مذهبی است. علاوه بر این، ابراهیم بر خلاف موسی، محمد (ص) و حتی عیسی؛ شریعتمدار نبود و الگویی رسمی و فراتر از آموزه‌های دین، برای پیروانش باقی نگذاشت.
گویی او همچون انقلابیونی است كه هدفشان صرفا برانداختن نظم مستقر است و خود، نظمی نو نمی‌آفرینند و بندی نو بر پای‌ها نمی‌پیوندند. چنین انقلابیونی، البته كه هردم درگیر انقلابی مدام و خروش و خیزشی درون خویشتن هستند. چنین است كه ابراهیم بعد از درهم كوفتن مبانی مشروعیت نظم نمرودی، نه تنها در پی استقرار دولت مطلوب خویش و تكیه زدن بر قدرت برنمی‌آید، كه درگیر زنجیره‌ای از انقلاب‌های درونی می‌شود كه از شك در توان خداوند در احیای مردگان آغاز می‌شود و با ایمانی در حد به قربانگاه بردن فرزند، به انجام می‌رسد.
حتی تنها نهادی كه ابراهیم از خود به‌جا می‌گذارد (كعبه)، بر خلاف بت‌های آن روزگار، از هر زر و زیوری مبراست. چند تخته سنگ است كه با یاری فرزند نجات‌یافته از قربانگاه، بر هم نهاده شده و پارچه‌ای كه بر آن افتاده. نمادی كه از هرسو به آن بنگری، یكی است. چونان خود خدا. صاف و ساده و تجسم‌یافتنی. خدای ابراهیم، دیدنی است و البته كه، پرستیدنی.

شنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۸

عكسی و حرفی

چند روزی است كه بشدت سرما خورده‌ام. همین باعث شد كه دیروز نه به روزنامه بروم و نه كنگره حزب [جبهه مشاركت]. البته روز اول كنگره را به هر شكلی كه بود، رفتم. امروز دیدم دوست عزیزم، مهدی حسنی [عكاس روزنامه اعتماد] لطف كرده و عكسی از من در كنگره را برایم میل كرده، كه آن را در اینجا می‌گذارم. خودمانیم؛ مطلبم شد شبیه خاطره‌نویسی‌های روزهای یخ اسدالله علم كه طرف با دوستی می‌رفت سواركاری و بعد هم می‌گفت سرما خورده‌ام و پیر شده‌ام. چه كنیم؟ چرخ روزگار بعضی روزها، این طوری می‌چرخد.